X
تبلیغات
رایتل
رموز مدیریت موفق ***به وب سایت آموزشی رموز مدیریت موفق خوش آمدید***
رموز مدیریت موفق
اطلاع رسانی و آموزش در زمینه های مدیریت
آرشیو :

دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1384
مدرسه الکترونیکی

 

نرم افزار ویژه مدرسه الکترونیک در کشور طراحی شد

نرم افزار ویژه مدرسه الکترونیک توسط محققان کشور طراحی شد.
این نرم افزار که با عنوان دارالفنون توسط شرکت سپهر طراحی شده، دارای قابلیتهایی چون وب سایت قوی با آخرین اطلاعات و دستاوردهای آموزشی، امکانات ثبت نام الکترونیکی تشکیل پرونده الکترونیکی، تشکیل پرونده الکترونیکی با قابلیت دسترسی تعریف شده ارتباط سریع، آسان و بدون مرز وزمان با کادر آموزشی اولیا و دانش آموزان، برگزاری آزمونهای الکترونیکی و ایجاد بانک آزمون، ارائه کارنامه الکترونیک، امکان ایجاد صفحه های شخصی برای کاربران و... است.

دلتنگی های معاصر بارانی ترین لحظه زندگی

زندگی راز گل سرخ است. برای زندگی کردن نیازمند بودنم. زندگی دو روی دارد. رویه روز آفتابی و رویه روز ابری. باید ابرهای سیاه را در پستوی وجودم پنهان کنم و روشنی ها را به دیوار عمرم هدیه دهم. آن زمان که ابرهای سیاه بر سکوت دقایقم سلطه داشتند و دستان تنهایم در برابر صخره های سرنوشت به لرزش درآمده بودند و صدای شکستن امواج روحم، رگ های حیاتم را به ارتعاش وا می داشت؛ آن روزها قلبم صحنه کشمکش عقل و احساس بود. در آن لحظات غریبی و تنهایی کم کم زنگارهای آیینه امیدم با زمزمه های شیرین بودن صیقل یافت. من ایمان را به لحظه های خالی عمرم هدیه کرده بودم تا زنگار پنجره های گردوغبار گرفته را بزداید و اشک شوق را بر ساحت دلتنگی هایم جاری کند و باران مهر بر گل های همدلی ببارد و در رگ های خشک چوبی ام، شبنم عشق تراویدن آغاز کند و نوری از خورشید، امید در فانوس وجودم، قناری خسته روح را تسلی دهد و ماهی های شیشه ای احساسم بر خاکستر بی تفاوتی خود بنگرند و من با شکستن میله های ناامیدی بر دست بی وفای روزگار مهر ضربدر بزنم و بذر دوستی و محبت را در دل ها بنشانم تا با کویر پر از اضطراب خداحافظی کنم و بارانی ترین لحظه های زیستن را بر وجودم جاری نمایم.

یک اتفاق تک نواز سپیده دم

روزهای زیادی، شایدم ماه هایی چند می شد که دیگر برای بیدار شدن در صبح ساعت را روی ON نمی گذاشتم. یعنی خیلی وقت بود که ساعت را از داخل ویترین کتاب هایم بیرون نیاورده بودم، صدای خش وخش جارو از توی کوچه جای صدای ساعت را پر کرده بود و نمی گذاشت نمازم قضا شود. اوایل زیاد اعتماد نمی کردم و با آن که با صدای جارو بیدار می شدم، اما احتیاطا ساعت را هم تنظیم می کردم. اما با چند روز دقت دیدم که اختلاف امروزش بیشتر از چند دقیقه با دیروز نیست. تفاوت بیدار شدنم با صدای خش خش جارو در این بود که مثل صدای بیب، بیب ساعت رومیزی یک دفعه از خواب نمی پریدم. تازه صدای یکنواخت و مرتب جارو فقط مرا بیدار نمی کرد، بلکه خیابان خلوت و خیلی از همسایه های اهل دعا و نماز را هم عادت داده بود که با همین صدا بیدار شوند. این را وقتی فهمیدم که به محض خش وخش، از پنجره های روبه رو نور به بیرون هجوم می آورد، یا صدای باز شدن شیرهای آب و به هم خوردن در اتاق ها بود که نشان می داد چه کسانی در محل بیدار شده اند. صدای جارو این قدر دلچسب بود که لحظات زیادی در رختخواب این شانه به آن شانه می شدم. یاد سال های اول تکلیف شدنم می افتادم که مادرم برای بیدار کردنم مدتی شانه هایم را مالش می داد و هی در گوشم نجوا می کرد تا بالاخره بلند می شدم و نماز خواندن را با تمام شیرینی خواب عوض می کردم. حالا بعد از چند سال بیدار شدن با صدای آزاردهنده ساعت، انگار دوباره مادری برای بیدار کردنم وظیفه دار شده است. خودم از این که هنوز باید با صدایی بیدار شوم معذب بودم و بارها پدرم گفته بود، نباید متکی به ساعت باشم و باید عادت کنم که بدون ساعت موقع نماز بیدار شوم، اما مادرم وارد معرکه شده و با دفاع از من می گفت: «بچه ام حق داره مگه چند سالشه؟ تازه نوجوونی طبعش خواب صبحه».
حالا بالاخره چیزی باعث شده تا دیگر به سراغ ساعت نروم. حتی بهتر و گوشنوازتر مثل صدای مادرم در آن سال های نه چندان دور .چقدر از صدای خش وخش جارو خوشم می آمد. وقتی هوا تازه بود یا به سردی می گرایید برای اینکه صدا را از دست ندهم کمی لای پنجره را بازمی گذاشتم تا حتما صدا وارد اتاق بشود.
صدای خش وخش حرکت جارو فقط یک صدا نبود یا مثل خیلی از صداهای گوش خراش و اذیت کننده دیگر. یک جور فریاد و ناله بود، اما نه ناله سوزناک بیشتر به شادی می زد.
به نظرم وقتی جارو از روی آسفالت به کناره های دیوار و جدول نزدیک می شد با وقتی برمی گشت وسط خیابان فرق داشت، یک جوری موسیقی بود. زیر و بم داشت. انگار یک استاد و موسیقی دان باتجربه نت آن را نوشته و ارکستری با ماه ها تمرین دارد آن را در یک سالن در برابر جمعیت آشنا به دستگاه های مختلف موسیقی اجرا می کند. حال و هوای اثرگذار جارو در دم صبح مثل شور و نشاطی بود که در سالن چشم دوخته به دست رهبری ارکستر که گروه را برای نواختن در دستگاه ماهور رهبری می کند، به آدم دست می دهد.
چند باری می شد که از بالا سرم را از پنجره بیرون کرده بودم، دقیقا او با آن لباس نارنجی عینا همان رهبر ارکستر بود، اما تک نواز. وقتی چشم هایم را می بستم صدای جارواش ریتم داشت و هرچه دقت می کردم، لحظه ای خارج نمی زد و هرچه از پنجره دورتر می شد، پخش استریو را تداعی بخش بود.
¤ ¤ ¤
مطابق هر روز با صدای خش خش از خواب پریدم. گیج می زدم، درست فهمیدم. ارکستر امروز خارج می زد. سرم سنگین بود، تازه متوجه شدم آفتاب نصفی از اتاق را پر کرده بود. نمازم هم قضا شده بود. پریدم و رفتم طرف پنجره. صدا قطع شده بود. سرم را بیرون بردم دیدم مرد نارنجی پوش هر روز نیست. پدرم که داشت می رفت سرکار، مثل اینکه از او درباره همکارش پرسیده بود چون او داشت توضیح می داد.
«آها، یحیی رو می گید. آره او رفت. خدا برای هیچ کس بد نیاره. بنده خدا فرصت نکرد حقوقش رو بگیره، رئیس شرکت 70 هزار تومن مزد این ماهشو داده به من که برسونم بهش. آخه به یحیی خبر دادن که زن و بچه اش تو سیل مازندران مفقود شدن، اونم نفهمید چه جوری خودشو به ترمینال برسونه.»


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید **
نام کاربری شما :
عناوین آخرین یادداشت ها

 


طراح قالب : محمد حسین مسلمان

   آمار تعداد بازدیدکنندگان : 363871

 

Powered by BlogSky.com